تبليغاتX


فقط خدای مهربون و بخشنده ی خودم...

فقط خدای مهربون و بخشنده ی خودم...

خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدای من

سلام به همه ی دوستان عزیزم که میان این جا و با حضورشون و نظراشون وبلاگ من رو گرم می کنن...

می خواستم بگم که من امسال با اجازتون کنکوری هستم و باید بشینم پای درس خوندن و به امید خدا با دعای شما یه دانشگاه خوب و اون رشته ای که دوست دارم قبول بشم...

به خاطر همین شاید کمتر بتونم بیام اینجا و آپ های جدید بزارم...

تصاویر زیباسازی نایت اسکین

اومدم بگم که شـــــــــــــــــــــــــــــــدیدا التماس دعا...

یا حق...


نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 22:57 توسط عاشق خدا...| |
سلام به هر کسی که داره این وبلاگ رو می بینه...

خواهش می کنم من رو از دیدن نظراتتون محروم نکنید....

با تشکر...مدیر وبلاگ...
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 14:32 توسط عاشق خدا...| |
صدف سینه من عمری
گهر عشق تو پروردست
کس نداند که درین خانه
طفل با دایه چه ها کردست
همه ویرانی و ویرانی
 همه خاموشی و خاموشی
سایه
افکنده به روزنها
پیچک خشک فراموشی
روزگاری است درین درگاه
بوی مهر تو نه پیچیدست
روزگاری است که آن فرزند
حال این دایه نپرسیدست
من و آن تلخی و شیرینی
من و آن سایه و روشنها
من و این دیده اشک آلود
که بود خیره به روزنها
یاد باد آن شب بارانی
که تو
در خانه ما بودی
شبم از روی تو روشن بود
 که تو یک سینه صفا بودی
رعد غرید و تو لرزیدی
رو به آغوش من آوردی
کام ناکام مرا خندان
به یکی بوسه روا کردی
باد هنگامه کنان برخاست
شمع لبخند زنان بنشست
رعد در خنده ما گم شد
برق در سینه شب بشکست
نفس تشنه
تبدارم
به نفس های تو می آویخت
خود طبعم به نهان می سوخت
عطر شعرم به فضا می ریخت
چشم بر چشم تو می بستم
دست بر دست تو می سودم
به تمنای تو می مردم
به تماشای تو خوش بودم
چشم بر چشم تو می بستم
شور و شوقم به سراپا بود
 دست بر دست تو می رفتم
هرکجا
عشق تو می فرمود
از لب گرم تو می چیدم
گل صد برگ تمنا را
در شب چشم تو میدیدم
سحر روشن فردا را
سحر روشن فردا کو
گل صد برگ تمنا کو
 اشک و لبخند و تماشا کو
آنهمه قول و غزل ها کو
باز امشب شب بارانی است
از هوا سیل بلا ریزد
 بر من و عشق غم آویزم
اشک از چشم خدا ریزد
من و اینهمه آتش هستی سوز
 تا جهان باقی و جان باقی است
بی تو در گوشه تنهایی
بزم دل باقی و غم ساقی است
 
نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 12:12 توسط عاشق خدا...| |

ماه من ، غصه چرا ؟!
آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !
یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت ،
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس
خداست
!
ماه من غصه چرا !؟! 
تو مرا داری و من
هر شب و روز ،
آرزویم ، همه خوشبختی توست !
ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کارآن هایی نیست ، که
خدا
را دارند ...
ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،
با نگاهت به
خدا
، چتر شادی وا کن
وبگو با دل خود ،

که خدا هست ، خدا هست !
او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید
نشانم می داد ...
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،
غرق شادی باشد ....
ماه من !
غصه اگر هست ! بگو تا باشد !
معنی خوشبختی ،
بودن اندوه است ...!
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین ...
ولی از یاد مبر،
پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند ،
که خدا هست ، خدا هست
و چرا غصه ؟ چرا !؟!


نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 12:14 توسط عاشق خدا...| |

نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 23:3 توسط عاشق خدا...| |

پیش از اینها فكر می كردم خدا
خانه ای دارد كنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج وبلور
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق كوچكی از تاج او
هر ستاره، پولكی از تاج او

اطلس پیراهن او، آسمان
نقش روی دامن او، كهكشان

رعد وبرق شب، طنین خنده اش
سیل وطوفان، نعره توفنده اش

دكمه ی پیراهن او، آفتا ب
برق تیغ خنجر او ماهتاب

هیچ كس از جای او آگاه نیست
هیچ كس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان،دور از زمین

بود، اما در میان ما نبود
مهربان وساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم، ازخود، ازخدا
از زمین، از آسمان، از ابرها

زود می گفتند : این كار خداست
پرس وجو از كار او كاری خداست

هرچه می پرسی، جوابش آتش است
آب اگر خوردی، عذابش آتش است

تا ببندی چشم، كورت می كند
تا شدی نزدیك، دورت می كند

كج گشودی دست، سنگت می كند
كج نهادی پای، لنگت می كند

با همین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم، خواب دیو وغول بود

خواب می دیدم كه غرق آتشم
در دهان اژدهای سركشم

در دهان اژدهای خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم، بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...

نیت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می كردم، همه از ترس بود
مثل از بر كردن یك درس بود

مثل تمرین حساب وهندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ، مثل خنده ای بی حوصله
سخت، مثل حل صدها مسئله

مثل تكلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود

...

تا كه یك شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یك سفر

در میان راه، در یك روستا
خانه ای دیدم، خوب وآشنا

زود پرسیدم : پدر، اینجا كجاست ؟
گفت، اینجا خانه ی خوب خداست!

گفت : اینجا می شود یك لحضه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند

با وضویی، دست و رویی تازه كرد
با دل خود، گفتگویی تازه كرد

گفتمش، پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست ؟ اینجا، در زمین ؟

گفت : آری، خانه او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان وساده و بی كینه است
مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی

خشم، نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی، شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست، معنی می دهد
قهر هم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌با دوست معنی می دهد

هیچ كس با دشمن خود، قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی است...

...

تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان وآشناست

دوستی، از من به من نزدیك تر
از رگ گردن به من نزدیك تر

آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود

می توانم بعد از این، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاك وبی ریا

می توان با این خدا پرواز كرد
سفره ی دل را برایش باز كرد

می توان درباره ی گل حرف زد
صاف وساده، مثل بلبل حرف زد

چكه چكه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سكوت آواز خواند

می توان مثل علفها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان درباره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان وآشنا :
پیش از اینها فكر می كردم خدا 

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 23:2 توسط عاشق خدا...| |

دلم برای کسی تنگ است...

دلم برای كسی تنگ است

كه آفتاب صداقت را

به ميهمانی گل های باغ می آورد

وگيسوان بلندش را

     - به بادها می داد

و دست های سپيدش را

     - به آب می بخشيد

 

دلم برای كسی تنگ است

كه آن دونرگس جادو را

به عمق آبی دريای واژگون می دوخت

و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند

 

دلم برای كسی تنگ است

كه همچو كودك معصومی

دلش برای دلم می سوخت

و مهربانی خود را

     - نثار من می كرد

 

دلم برای كسی تنگ است

كه تا شمال ترين شمال

و در جنوب ترين جنوب

     - درهمه حال

هميشه در همه جا

     - آه با كه بتوان گفت

كه بود با من و

     - پيوسته نيز بی من بود

و كار من زفراقش فغان و شيون بود

كسی كه بی من ماند

كسی كه با من نيست

كسی ...

      - دگر كافی ست.

نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 22:28 توسط عاشق خدا...| |
قاصدک غم دارم!
غم آوارگی و دربدری!
غم تنهایی و خونین جگری...
قاصدک وای به من!
همه از خویش مرا میرانند
همه دیوانه و دیوانه ترم میخوانند
مادر من غم هاست!
مهد و گهواره ی من ماتم هاست!
قاصدک دریابم!روح من عصیان زده و طوفانیست
آسمان نگهم بارانیست...
قاصدک غم دارم!
غم به اندازه ی سنگینی عالم دارم
قاصدک غم دارم
غم من صحراهاست
افق تیره ی او ناپیداست!
قاصدک دیگر از این پس منم و تنهایی!
و به تنهایی خود، در هوس عیسایی
و به عیسایی خود،منتظر معجزه ای غوغایی!
قاصدک زشتم من...
زشت چون چهره ی سنگ خارا!
زشت مانند زال دنیا!
قاصدک حال گریزش دارم...
میگریزم به جهانی که در ان پستی نیست
پستی و مستی و بد مستی نیست...!
میگریزم به جهانی که مرا ناپیداست!
شاید آن نیز،
فقط یک
رویا 
است...!

نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 22:22 توسط عاشق خدا...| |

مهربانی را بياموزيم

مهربانی را بياموزيم

فرصت آيينه ها در پشت در مانده است

روشنی را می شود در خانه مهمان کرد

می شود در عصر آهن

                     - آشناتر شد

سايبان از بيد مجنون ،

                     - روشنی از عشق

می شود جشنی فراهم کرد

                      می شود در معنی يک گل شناور شد

مهربانی را بياموزيم

موسم نيلوفران در پشت در مانده است

موسم نيلوفران يعنی که باران هست

                      يعنی يک نفر آبی است 

موسم نيلوفران يعنی

                      يک نفر می آيد از آن سوی دلتنگی

می شود برخاست در باران

دست در دست نجيب مهربانی

                      می شود در کوچه های شهر جاری شد

می شود با فرصت آيينه ها آميخت

                      با نگاهی

                      با نفس های نگاهی

                      می شود سرشار -

                      - از رازی بهاری شد

دست های خسته ای پيچيده با حسرت

چشم هايی مانده با ديوار روياروی

                    چشمها را می شود پرسيد

آسمان را می شود پاشيد

می شود از چشمهايش ...

                     چشمها را می شود آموخت

می شود برخاست

می شود از چارچوب کوچک يک ميز بيرون شد

می شود دل را فراهم کرد

می شود روشنتر از اينجا و اکنون شد

جای من خالی است

جای من در عشق

جای من در لحظه های بی دريغ اولين ديدار

جای من در شوق تابستانی آن چشم

جای من در طعم لبخندی که از دريا سخن می گفت

جای من در گرمی دستی که با خورشيد نسبت داشت

جای من خالی است

من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟!

من کجا از مهربانی چشم پوشيدم؟!


می شود برگشت

می شود برگشت و در خود جستجويی داشت

                    در کجا يک کودک دهساله در دلواپسی گم شد ؟!

                   در کجا دست من و سيمان گره خوردند؟!

می شود برگشت

تا دبستان راه کوتاهی است

می شود از رد باران رفت

می شود با سادگی آميخت

می شود کوچکتر از اينجا و اکنون شد

می شود کيفی فراهم کرد

دفتری را می شود پر کرد از آيينه و خورشيد

در کتابی می شود روييدن خود را تماشا کرد

                   من بهار ديگری را دوست می دارم

جای من خالی است

جای من در ميز سوم ، در کنار پنجره خالی است

جای من در درس نقاشی

جای من در جمع کوکبها

جای من در چشمهای دختر خورشيد

جای من در لحظه های ناب

جای من در نمره های بيست

                      جای من در زندگی خالی است

می شود برگشت

اشتياق چشم هايم را تماشا کن

می شود در سردی سرشاخه های باغ

                      جشن رويش را بيفروزيم

دوستی را می شود پرسيد

چشمها را می شود آموخت

مهربانی کودکی تنهاست

                      مهربانی را بياموزيم...

نوشته شده در جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 18:26 توسط عاشق خدا...| |

پرواز...

پرواز کردن قشنگ است.بال زدن و اوچ گرفتن خیلی قشنگ است حتی اگر با این کار پری را از دست بدهی...

کودکی آن را برداردّ به رنگ بزند و با آن طرحی بکشد.با ان پرنده ای بکشد سفید.سفید و زیبا در آسمانی صاف و آبی.صاف و ریبا.اوچ میگیری و دل کودکی را هم شاد می کنی...

شاید دلت برای نشستن تنگ می شودُ اما اگر بنشینی باز باید اوج بگیریُ باز باید بال بزنیً باز باید پری را از دست بدهی...باز...

نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 0:21 توسط عاشق خدا...| |

به کعبه گفتم تو از خاکی من از خاک...

چرا باید به دور تو بگردم؟؟؟!!!

ندا امد تو با پا امدی باید بگردی...

برو با دل بیا تا من بگردم...

نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 16:24 توسط عاشق خدا...| |

 

       تکیه بر تقوا و دانش در حقیقت کافریست...

                     راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش...

نوشته شده در جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 13:6 توسط عاشق خدا...| |

زندگی...

فکر می کردم اگر روزی کودکم پرسید چرا بزرگ می شویم؟چه جوابی در برابر پرسش او دارم!بگویم بزرگ می شوی تا خوشی ها را فراموش کنی؟به او بگویم بزرگ می شوی تا مجبور شوی عروسک ناز و کوچکت را کنار بگذاری و تنها آرامش شبانه ات را از دست بدهی...؟به او بگویم بزرگ می شوی تا مثل من ندانی که چرا بزرگ می شوی...؟به او هیچ گاه نخواهم گفت!نمی خواهم اکنون که می تواند عروسک ناز و کوچکش را بغل بگیرد و به بازی های کودکانه ی خود فکر کند ذهنش را به این سو ببرمم و بداند که اگر بزرگ شود هیچ نمی شود!!!اما اگر بزرگتر شد به او خواهم گفت که گریه ی قشنگش هنگام تولد به چه دلیل بوده است.به او می گویم که با آمدنش مرا شاد کرده است.وقتی که با آمدنش از آغوش گرم خدا جدا شد تا به مجموعه ای از امتحانات سخت او وارد شودُ امتحاناتی که هر چند در آن پیروز می شوی اما زمانی به تشویق کردنت داده نمی شود چرا که امتحانی دیگر آغاز می شودُ .این حرف ها را وقتی به او می زنم که بتواند حرف هایم را با مسابقات کودکانه اش مقایسه کند و درک کند که فرق بین این پیروزی ها و شکست ها در چیست.این ها را به او خواهم گفت تا مانند من تصور نکند که این دنیا با کمی تلاش دنیایی گلستان می شود...!!!

او باید بداند که ما بزرگ می شویم تا سال ها در آزمونی سخت آزموده شویم تا بعد از سال ها پخته شدن بفهمیم که بزرگ شده ایم و بزرگ شدن فقط همین بوده استِ همین...!!!

 

أن کس که خدا  را خدا نام نهاد

نام خود را به سر سوره ی  او جای نهاد

عاشق روی تو شد ُ بی سروسامانه نشد

خانه ی او دل توست...جای از این به به کجاست...!

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 14:36 توسط عاشق خدا...| |

صدر امور است مشغله ی حیات...

تا لحظه ی آخر...

غفلت شده می ماند...

در انبوه کارهای پیش پا افتاده...!!!

نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 0:26 توسط عاشق خدا...| |

کوچک شده ام...

کوچک کوچک...

کودکی میانه ی مجلس...

در کفش های بزرگ...

اسباب سرگرمی...!

قایقی ناپایدارم...

بر موج های کوچک سرخوش...!!!!

نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 0:19 توسط عاشق خدا...| |

کارگردان را نمی بینم...

فیلمنامه را نمی خوانم...

سیاهی لشکرم...

بازیگری بدون ذکر نام...!

وارد صحنه می شوم...

مختصری گریم...

بدون تمرین...!

دوربین،صدا،حرکت،تمام...!

صحنه تکرار نمی شود...

فیلم تدوین نخواهد شد!!!!!!!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 16:17 توسط عاشق خدا...| |
کاش انسان ها میفهمیدند که کسانی هستند که آن ها را از صمیم قلب دوست دارند....

ولی نمی دانند چگونه احساس خود را بروز دهند.....!!!!!!!!!!!!
نوشته شده در چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 1:35 توسط عاشق خدا...| |
روزی جوانمردی پرسید:نشان جوانمردی چیست؟جوانمردا!بگو تا ما هم جوانمردی کنیم!

جوانمرد گفت:کمترین نشان آن است که اگر خدا هزار کرامت با برادر تو کند و یکی با تو !تو آن یکی خودت را هم برداری و روی هزار تای برادرت بگذاری!!!!!!!

مرد گفت:وای بر ما که از مردی تا جوانمردی...هزار گام است و ما هنوز در گام نخستیم!!!!!!!!!!
نوشته شده در چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 0:26 توسط عاشق خدا...| |
کاش انسان ها می فهمیدند که تنها چند ثانیه طول می کشد که زخمی کوچک بر روی قلب کسی که دوستش دارند ایجاد کنند.............

ولی سال ها طول می کشد که تا آن جراحت را التیام بخشند...............!!!!!!!!!!!
نوشته شده در چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 0:7 توسط عاشق خدا...| |
کاش انسان ها یاد می گرفتند که نمی توانند دیگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند.........

ولی می توانند طوری رفتار کنند که مورد عشق و علاقه قرار بگیرند........!!!!!!!!!!!!!!
نوشته شده در چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 0:1 توسط عاشق خدا...| |
راهی که به بهشت میرود نزدیک است...

من به آن راه دوردست میروم ..........که تنها به

 خدا

میرسد.........
نوشته شده در سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 23:52 توسط عاشق خدا...| |
درها به طنین های تو وا کردم.

هر تکه نگاهم را جایی افکندم پر کردم هستی ز نگاه.

بر لب مردابی.پاره ی لبخند تو بر روی لجن دیدم.رفتم به نماز.

در بن خاری.یاد تو پنهان بود.برچیدم.پاشیدم به جهان.

بر سیم درختان زدم آهنگ ز خود روییدن.و به خود گستردن...........
نوشته شده در سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 17:11 توسط عاشق خدا...| |
(از کتاب روی تخته سیاه جهان.با گچ نور بنویس|از عرفان نظر آهاری)

با من تماس بگیر خدایا............

هر روز
شیطان لعنتی
خط های ذهن مرا
اشغال می کند...
هی با شماره های غلط
زنگ می زند آن وقت
من اشتباه می کنم و او
با اشتباه های دلم
حال می کند...

دیروز یک فرشته به من گفت:
تو.گوشی دل خود را
بد گذاشتی
آن وقت ها که خدا به تو می زد زنگ
آخر چرا جواب ندادی
چرا بر نداشتی؟

یادش بخیر
آن روزها
مکالمه با خورشید
دفترچه های کوچک ذهنم را
سرشار خاطره می کرد
امروز پاره است
آن سیم ها که دلم را
تا آسمان مخابره می کرد...

اما با من تماس بگیر خدایا
حتی هزار بار
وقتی که نیستم
لطفا پیام خودت را
روی پیام گیر دلم بگذار....................

نوشته شده در سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 16:16 توسط عاشق خدا...| |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 22:35 توسط عاشق خدا...| |
دل دوست...

دفتر زندگی من اکنون...

وسعتی دارد اندازه عشق...

ای خوشا رود شدن،جوشیدن...

ای خوشا ابر شدن باریدن...

زندگی باید کرد...

در میان دل دوست،زندگی شیرین است...

 
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 12:43 توسط عاشق خدا...| |
خدایا تو را عاشق دیدم و غریبانه عاشقت شدم...

تو را بخشنده پنداشتم و گناهکار شدم...

تو را وفادار دیدم و هر جا که رفتم بازگشتم...

تو را گرم دیدم و در سرد ترین لحظات به سراغت آمدم...

تو مرا چه دیدی که وفادار ماندی؟!!!!!
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 12:42 توسط عاشق خدا...| |
دیگر ملالی نیست جز نداشتنت ‌٬نخواستنت٬راندنت٬باختنت٬رفتنت٬نماندنت٬

با او و هزاران اوی دیگر بودنت٬بدون مکث پاسخ منفی دادنت.و عشقی نیست٬

جز عشق به چشمان ناز تا ابد روشنت. این را برایت نوشته بودم. باز هم مینویسم
:

«
هر ستاره شبی است که از تو دورم٬آسمان چه پر ستاره است.»

مریم حیدرزاده
نوشته شده در شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 15:32 توسط عاشق خدا...| |
نمیدانم،نمیخواهم بدانم عشق یعنی چه؟

نمیفهمم که در مفهوم خلقت عاشقی معنای چی دارد

به من گفتند،

عشق یعنی انتظاربی ثمر

عشق یعنی بلبلی بی بال و پر

عشق یعنی داشتن سرنوشتی شورشور

عشق یعنی سرزمینی دور دور

حس عاشق رابه معشوق میشناسم،

حس عاقل را به معقول مینویسم

ولی افسوس!می دانم که در عاشق دگرصبری نمی ماند،دگرعقلی نمی ماند،دگرفهمی نمی ماند
.

عشق آوندهای ساقه ی برگ است،

عشق زیبایی جدا از عالم درک است
.
نوشته شده در شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 15:31 توسط عاشق خدا...| |
نامی نداشت...نامش تنها انسان بود و تنها دارایی اش تنهایی...

گفت:تنهایی ام را به بهای عشق می فروشم...کیست که از من قدری تنهایی بخرد؟!

هیچ کس پاسخ نداد.

گفت:تنهایی ام پر از رمز و راز است.رمزهایی از بهشت،رازهایی از خدا.با من گفت و گو کنید تا از حیرت برایتان بگویم.

هیچ کس با او گفت و گو نکرد...

و او میان این همه تن،تنها فانوس کوچکش را برداشت و به غارش رفت.غاری در حوالی دل...می دانست آنجا همیشه کسی هست...کسی که تنهایی می خرد و عشق می بخشد...

او به غارش رفت و ما فراموشش کردیم و نمی دانیم که چه مدت آنجا بود.

سیصد سال و نه سال بر آن افزون؟یا نه،کمی بیش و کمی کم...او به غارش رفت و ما نمی دانیم که چه کرد و چه گفت و چه شنید،و نمی دانیم آیا در غار خوابیده بود یا نه...؟

اما از غار که بیرون آمد بیدار بود،آنقدر بیدار بود که خواب آلودگی ما برملا شد.چشم هایش دو خورشید بود،تابناک و روشن،که ظلمت ما را می درید...

از غار که بیرون آمد هنوز همان بود با تنی نحیف و رنجور.اما نمی دانم سنگینی اش را از کجا آورده بود،که گمان می کردیم زمین تاب وقارش را نمی آورد و زیر پاهای رنجورش در هم خواهد شکست...

از غار که بیرون آمد،باشکوه بود.شگفت و دشوار و دوست داشتنی.اما دیگر سخن نگفت.انگار لبانش را دوخته بودند،انگار دریا دریا سکوت نوشیده بود.

و این بار ما بودیم که به دنبالش می دویدیم برای جرعه ای نور،برای قطره ای حیرت.و او بی انکه چیزی بگوید،می بخشید،بی آنکه چیزی بخواهد.

او نامی نداشت،نامش تنها انسان بود و تنها دارایی اش،تنهاییی...

 
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 15:45 توسط عاشق خدا...| |
داستان عشق و دیوانگی



در زمانهای بسیار دور زمانی که هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، همه فضیلت ها در همه جا شناور بودند. روزی همه آنها دور هم جمع شده بودند ناگهان یکی از آنها ایستاد و گفت بیایید یک بازی کنیم مثلاً قایم باشک.

همه از این پیشنهاد خوشحال شدند و دیوانگی فوراً فریاد زد من چشم میگذارم... من چشم میگذارم... و از آنجا که هیچ کس نمیخواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند. دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع به شمردن کرد یک، دو، سه...

همه رفتند و در جایی پنهان شدند...

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد.

خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد.

اصالت در میان ابرها مخفی گشت.

هوس به مرکز زمین رفت.

طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود رفت

و دیوانگی مشغول شمردن بود هفتادونه، هشتاد...

همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره سردرگم بود و نمیتوانست تصمیم بگُیرد و جای تعجب هم نیست زیرا همه میدانیم که پنهان کردن عشق مشکل است.

در همین حال دیوانگی به پایان شمارش میرسید نود و پنج، نود و شش، نود و.....

هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید بربالین یک بوته ی گل سرخ وپنهان شد.

دیوانگی فریاد زد "دارم میام" و او اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلیش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود. هوس در مرکز زمین بود. یکی یکی همه پیدا شدند به جزعشق، او از یافتن عشق ناامید شده بود.

حسادت درگوشش زمزمه می کرد تو باید فقط عشق را پیدا کنی او پشت بوته گل رز پنهان شده است.

دیوانگی شاخه ای خشک از تنه ی درختی کند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته ی گل سرخ فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله متوقف شد.

عشق از پشت بوته بیرون آمد، با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و ازمیان انگشتانش قطرات خون بیرون میزد.

دیوانگی گفت: من چه کردم ؟ چگونه میتوانم تو را درمان کنم ؟

عشق پاسخ داد تو نمیتوانی مرا درمان کنی اما اگر میخواهی کاری بکنی راهنمای من باش.

«این گونه است که از آن روز به بعدعشق کور است ودیوانگی همواره در کنار اوست.»

نظر بدید....مرسی...
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 1:0 توسط عاشق خدا...| |