X
تبلیغات
فقط خدای مهربون و بخشنده ی خودم...
فقط خدای مهربون و بخشنده ی خودم...

خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدای من

سلام به هر کسی که داره این وبلاگ رو می بینه...

خواهش می کنم من رو از دیدن نظراتتون محروم نکنید....

با تشکر...مدیر وبلاگ...
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 14:32 توسط عاشق خدا...|

الـــــــــــــــــــهی ... .!

کان حسرتــ استــ این دل من .! مایه درد و غم استـــ این تن من .!


الــــــــــــــــــهی ... .!

نیارم گفتـــ که این همه چرا بهــــــره من ؛ نه دستــ رسد مرا به معدن چاره من .!


الـــــــــــــــــــهی ... .!

تا مهـــــــر تو پیدا گشتـــــ ؛ همه مهــــرها جفا گشتــــــ .!

                                   و تا بٍر تو پیدا گشتـــــــ ؛ همه جفا ها وفا گشتــــ .!


الــــــــــــــــهی ... .!

ما نه ارزانی بودیم ؛ تا ما را برگزیدی ؛ و نه نا ارزانی بودیم  ؛ که به غلط گزیدی .!

بلکه به خود ارزانی کردی ؛ تا برگزیدی ؛ و بپوشیدی عیبـــ که می دیدی .! 


                                                                                                              خواجه عبدالله انصاری

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1392ساعت 23:55 توسط عاشق خدا...|

روی پـــــرده کعــبه

این آیه حک شده اســت:

نَبِّئْ عِبَادِی أَنِّی أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــیمُ

و مـــن . . .

هنــــوز و تا همیشــه

به همین یک آیــه دلخــوشــــم:


” بندگانم را آگاه کن که من بخشندهی مهــــربانم !

نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1392ساعت 22:16 توسط عاشق خدا...|

ما دو تن ِ مغرور

هر دو از هم دور

وای در من تاب دوری نیست

ای خیالت خاطر من را نوازشگر

بیش از این .در من صبوری نیست !

نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1392ساعت 20:16 توسط عاشق خدا...|

فكر مي كنم هزار سال است كه مرده ام.


ديشب حافظ هم با من قهر بود.


دلــــــــــــم خيلي گرفت... .!


رفتم سراغ روزهاي از دست رفته.


هر كاري كردم، برنگشتند.


آنها هم قهر كرده اند با اين دل بي عشق...


امروز روي يك ديوار خواندم: "اميد رهايي نيست وقتي همه ديواريم..."


راستي تو كه با من قهر نيستي؟ تو كه مي داني من...


بگذريــــــم ...


تو با هيچ كس قهر نيستي، اين كه فراموش كرده است ماييم.


از بس نيشتر به جان خودم زدم، دلم براي تن هزار تكه ام مي سوزد.


گاهي كه "آخ" مي گويم، صدايم را مي شنوم!


آره! حق داري... تقصير خودم است. فراموشخانه ام را بايد دور بياندازم.


دلم مي خواهد ديگر مثل ديروزم نباشم. اما...


راست مي گويم.


دروغ را دوست ندارم. يك خط سياه روي آن كشيدم كه با هيچ چيز پاك نمي شود.


تنهايي!


صداي تنهايي را مي شنوم. مثل جيرجيركي كه شب تا صبح با خودش حرف مي زند.


ريشه هايم خشك شده اند. شاخه هايم لخت!


باد كه مي آيد، تمام تنم مي لرزد.


انگار كرم هاي بي انصاف تمام ساقه ها و برگهايم را خوردند!


مي داني با خود كه فكر مي كنم مي بينم اگر تو بودي... نمي گذاشتي اين بلا سر من بيايد... !



تموم حرفهای دل من بود ... !

نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1392ساعت 11:50 توسط عاشق خدا...|

شتابم در نوشتــــــــــــن، جبران همه ننوشتن هاست.!

مثل گرگـــــــ گرسنه شده ام.!
 
تــــــــــمام واژه هاي مغزي را بلعيدم، اما هنوز گرسنه ام.! تو واژه نداري؟! 

دلــــم بي قرار واژه هاي نابـــــ است.!

 دوست دارم بلغورشان كنم.

 همان كاري كه تــــــــو هميشه مي خواستي.!
 
نـــــــــــــــــه!!!

 هيـــــــــــچ كس را پيدا نمي كنم كه حرفهاي قشنگ بزند.!

مي داني اين روزها سرودن و نوشتن ديگر ساده نيست.!

 ديگر مثل گذشته نمي شود واژه ها را دنبال هم قطار كرد و از شوق آمدنت گفتن سخت شده است...!

فقط تن ها منتظر يك دل است،

 ساكتــــــــــــــــ ـ!

راستي فكرش را بكـــــــــــن:

اگر آدمها فقط مي نوشتند و كسي خواندن بلد نبود چه مي شد؟!

واژه هاي بيچاره چه بي استفاده مي ماندند. !

اصلا مجالي براي خودنمايي نبود...!

باز هم عاشق شده ام نه؟! !!!
نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1392ساعت 16:40 توسط عاشق خدا...|

الهی ...

من نه به خدمتـــــــــــــ ؛ صحبتــــــ تو بها می سازم؛که در صحبتـــــ ؛

حرمت می نگاهدارم؛


من به هوای دل در خدمتـــــــــــم؛کی به فرمانم؟!!!!!!

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1391ساعت 23:53 توسط عاشق خدا...|


خـــدای خــــوبــــم...!!

خطا از مــن است...!!

می دانـــــــم...!!

از من که سالهاست گفته ام...!!

* ایاک نعبد *...!!...

اما به دیگران هم دلسپرده ام...!!

... از مـن که سالهاست گفته ام...!!

* ایاک نستعین*...!!

اما به دیگران هم تکیه کرده ام...!!

اما رهایــم نـــکن...!!

بیش از همیــــشه دلتنــــــگم...!!

به انــــدازه ی تمـــام روزهای نبــــودنم...!

نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1391ساعت 9:28 توسط عاشق خدا...|



خــــداوندا اگر روزی بشر گـــــــردی ... 


زحالـــــم با خبر گردی


پشیــمان می شوی از قصـــه ی خلقت ... 


از این بــــــــــــودن ...


از این بدعت ...


خــــداوندا نمی دانی که انســـــان بودن و مـــاندن در این دنیا چه دشوار است...


چه رنجی می کشد آن کس که انســــان است و از احســـاس سرشار است ...

نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1391ساعت 9:24 توسط عاشق خدا...|

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد و

اشک من تو را بدرود خواهد گفت

نگاهت تلخ و افسرده ست

دلت را خار خار ناامیدی سخت آزرده ست

غم این نابسامانی همه توش و توانت را ز تن برده ست

تو با خون و عرق، این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی

تو با دست تهی با آن همه توفان بنیان کن در افتادی

تو را کوچیدن از این خاک دل برکندن از جان است

تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است

تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران

تو را این خشکسالیهای پی در پی

تو را از نیمه ره برگشتن یاران

تو را تزویر غمخواران

ز پا افکند؛

تو را هنگامه شوم شغالان

بانگ بی تعطیل زاغان در ستوه آورد

تو با پیشانی پاک نجیب خویش که از آن سوی گندمزار

طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است؛

تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت

تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت

که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است؛

تو با چشمان غمباری که روزی چشمه جوشان شادی بود و

اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده است

خواهی رفت

و اشک من ترا بدرود خواهد گفت

من اینجا ریشه در خاکم

من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم

من اینجا تا نفس باقی است می مانم

من از اینجا چه می خواهم، نمی دانم

امید روشنایی گر چه در این تیرگیها نیست

من اینجا باز در این دشت خشک تشنه، می مانم

من اینجا روزی آخر از دل این خاک

با دست تهی، گل بر می افشانم

من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه، چون خورشید

سرود فتح می خوانم

و می دانم

تو روزی باز خواهی گشت

...!

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1391ساعت 10:34 توسط عاشق خدا...|

الهی...!


یکـ چند به تو نازیدم،آخر خود را رستخیز گزیدم،چون من کیست که این کار را گزیرم؟اینم بســـ ،که صحبتـــ تو ارزیدم.



الهی...!


نه جز از یاد تو دل استــ ،نه جز از یافتــ تو جان ، پســ بی دل و بی جان ، زندگی چو توان؟



الهی...!


جدا ماندم از جهانیان ، به آنکــ  چشمم از تو تهی و تو مرا عریان.


خالی نه ای از من و نبینم رویتـــــــ

جانی تو که به منی و دیدار نه ای...


ای دولتــــــــ دل و زندگانی جان ! نادریافته یافته و نادیده عیان ! 

یاد تو میان دل و جان استــــ ، و مهــــــر تو میان سر و جان .

یافتــــ تو روز استـــ ، که خود برآید ناگهان !

یابنده ی تو نه به شادی پردازد نه به اندوهان .



خداوندا...!


به سر بر مرا کاری ، که از آن عبارتـــ نتوان .

تمام کن با ما کاری با خود ، که از دو گیتی نهان .



نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1391ساعت 17:24 توسط عاشق خدا...|

الهی...!

نسیمی دمید،از باغ دوستی،دل را فدا کردیم.

بویی یافتیم از خزانه ی دوستی،به پادشاهی،بر سر عالم ندا کردیم،

برقی تافت از مشرق حقیقت،آب و گل کم انگاشتیم،و دو گیتی بگذاشتیم.

یک نظر کردی،در آن نظر،بسوختیم و بگداختیم.

بیفزای نظری و این سوخته را مرهم ساز و غرق شده را دریاب که:

مٍی زده را هم به مٍی دارو و مرهم بود...!

نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1391ساعت 18:1 توسط عاشق خدا...|

سلام به همه ی دوستان خوبم...

خیلی خوشحالم که دوباره میخوام وبلاگم رو آپ کنم...


مرسی...

مدیر وبلاگ

نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1391ساعت 11:32 توسط عاشق خدا...|

صدف سینه من عمری
گهر عشق تو پروردست
کس نداند که درین خانه
طفل با دایه چه ها کردست
همه ویرانی و ویرانی
 همه خاموشی و خاموشی
سایه
افکنده به روزنها
پیچک خشک فراموشی
روزگاری است درین درگاه
بوی مهر تو نه پیچیدست
روزگاری است که آن فرزند
حال این دایه نپرسیدست
من و آن تلخی و شیرینی
من و آن سایه و روشنها
من و این دیده اشک آلود
که بود خیره به روزنها
یاد باد آن شب بارانی
که تو
در خانه ما بودی
شبم از روی تو روشن بود
 که تو یک سینه صفا بودی
رعد غرید و تو لرزیدی
رو به آغوش من آوردی
کام ناکام مرا خندان
به یکی بوسه روا کردی
باد هنگامه کنان برخاست
شمع لبخند زنان بنشست
رعد در خنده ما گم شد
برق در سینه شب بشکست
نفس تشنه
تبدارم
به نفس های تو می آویخت
خود طبعم به نهان می سوخت
عطر شعرم به فضا می ریخت
چشم بر چشم تو می بستم
دست بر دست تو می سودم
به تمنای تو می مردم
به تماشای تو خوش بودم
چشم بر چشم تو می بستم
شور و شوقم به سراپا بود
 دست بر دست تو می رفتم
هرکجا
عشق تو می فرمود
از لب گرم تو می چیدم
گل صد برگ تمنا را
در شب چشم تو میدیدم
سحر روشن فردا را
سحر روشن فردا کو
گل صد برگ تمنا کو
 اشک و لبخند و تماشا کو
آنهمه قول و غزل ها کو
باز امشب شب بارانی است
از هوا سیل بلا ریزد
 بر من و عشق غم آویزم
اشک از چشم خدا ریزد
من و اینهمه آتش هستی سوز
 تا جهان باقی و جان باقی است
بی تو در گوشه تنهایی
بزم دل باقی و غم ساقی است
 
نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 12:12 توسط عاشق خدا...|


ماه من ، غصه چرا ؟!
آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !
یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت ،
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس
خداست
!
ماه من غصه چرا !؟! 
تو مرا داری و من
هر شب و روز ،
آرزویم ، همه خوشبختی توست !
ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کارآن هایی نیست ، که
خدا
را دارند ...
ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،
با نگاهت به
خدا
، چتر شادی وا کن
وبگو با دل خود ،

که خدا هست ، خدا هست ؛خدا هست هنوز!
او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید
نشانم می داد ...
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،
غرق شادی باشد ....
ماه من !
غصه اگر هست ! بگو تا باشد !
معنی خوشبختی ،
بودن اندوه است ...!
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین ...
ولی از یاد مبر،
پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند ،
که خدا هست ، خدا هست
و چرا غصه ؟ چرا !؟!


نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 12:14 توسط عاشق خدا...|

نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 23:3 توسط عاشق خدا...|


پیش از اینها فكر می كردم خدا
خانه ای دارد كنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج وبلور
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق كوچكی از تاج او
هر ستاره، پولكی از تاج او

اطلس پیراهن او، آسمان
نقش روی دامن او، كهكشان

رعد وبرق شب، طنین خنده اش
سیل وطوفان، نعره توفنده اش

دكمه ی پیراهن او، آفتا ب
برق تیغ خنجر او ماهتاب

هیچ كس از جای او آگاه نیست
هیچ كس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان،دور از زمین

بود، اما در میان ما نبود
مهربان وساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم، ازخود، ازخدا
از زمین، از آسمان، از ابرها

زود می گفتند : این كار خداست
پرس وجو از كار او كاری خداست

هرچه می پرسی، جوابش آتش است
آب اگر خوردی، عذابش آتش است

تا ببندی چشم، كورت می كند
تا شدی نزدیك، دورت می كند

كج گشودی دست، سنگت می كند
كج نهادی پای، لنگت می كند

با همین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم، خواب دیو وغول بود

خواب می دیدم كه غرق آتشم
در دهان اژدهای سركشم

در دهان اژدهای خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم، بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...

نیت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می كردم، همه از ترس بود
مثل از بر كردن یك درس بود

مثل تمرین حساب وهندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ، مثل خنده ای بی حوصله
سخت، مثل حل صدها مسئله

مثل تكلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود

...

تا كه یك شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یك سفر

در میان راه، در یك روستا
خانه ای دیدم، خوب وآشنا

زود پرسیدم : پدر، اینجا كجاست ؟
گفت، اینجا خانه ی خوب خداست!

گفت : اینجا می شود یك لحضه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند

با وضویی، دست و رویی تازه كرد
با دل خود، گفتگویی تازه كرد

گفتمش، پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست ؟ اینجا، در زمین ؟

گفت : آری، خانه او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان وساده و بی كینه است
مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی

خشم، نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی، شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست، معنی می دهد
قهر هم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌با دوست معنی می دهد

هیچ كس با دشمن خود، قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی است...

...

تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان وآشناست

دوستی، از من به من نزدیك تر
از رگ گردن به من نزدیك تر

آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود

می توانم بعد از این، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاك وبی ریا

می توان با این خدا پرواز كرد
سفره ی دل را برایش باز كرد

می توان درباره ی گل حرف زد
صاف وساده، مثل بلبل حرف زد

چكه چكه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سكوت آواز خواند

می توان مثل علفها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان درباره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان وآشنا :
پیش از اینها فكر می كردم خدا 

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 23:2 توسط عاشق خدا...|

دلم برای کسی تنگ است...

دلم برای كسی تنگ است

كه آفتاب صداقت را

به ميهمانی گل های باغ می آورد

وگيسوان بلندش را

     - به بادها می داد

و دست های سپيدش را

     - به آب می بخشيد

 

دلم برای كسی تنگ است

كه آن دونرگس جادو را

به عمق آبی دريای واژگون می دوخت

و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند

 

دلم برای كسی تنگ است

كه همچو كودك معصومی

دلش برای دلم می سوخت

و مهربانی خود را

     - نثار من می كرد

 

دلم برای كسی تنگ است

كه تا شمال ترين شمال

و در جنوب ترين جنوب

     - درهمه حال

هميشه در همه جا

     - آه با كه بتوان گفت

كه بود با من و

     - پيوسته نيز بی من بود

و كار من زفراقش فغان و شيون بود

كسی كه بی من ماند

كسی كه با من نيست

كسی ...

      - دگر كافی ست.

نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 22:28 توسط عاشق خدا...|

قاصدک غم دارم!
غم آوارگی و دربدری!
غم تنهایی و خونین جگری...
قاصدک وای به من!
همه از خویش مرا میرانند
همه دیوانه و دیوانه ترم میخوانند
مادر من غم هاست!
مهد و گهواره ی من ماتم هاست!
قاصدک دریابم!روح من عصیان زده و طوفانیست
آسمان نگهم بارانیست...
قاصدک غم دارم!
غم به اندازه ی سنگینی عالم دارم
قاصدک غم دارم
غم من صحراهاست
افق تیره ی او ناپیداست!
قاصدک دیگر از این پس منم و تنهایی!
و به تنهایی خود، در هوس عیسایی
و به عیسایی خود،منتظر معجزه ای غوغایی!
قاصدک زشتم من...
زشت چون چهره ی سنگ خارا!
زشت مانند زال دنیا!
قاصدک حال گریزش دارم...
میگریزم به جهانی که در ان پستی نیست
پستی و مستی و بد مستی نیست...!
میگریزم به جهانی که مرا ناپیداست!
شاید آن نیز،
فقط یک
رویا 
است...!

نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 22:22 توسط عاشق خدا...|

مهربانی را بياموزيم

مهربانی را بياموزيم

فرصت آيينه ها در پشت در مانده است

روشنی را می شود در خانه مهمان کرد

می شود در عصر آهن

                     - آشناتر شد

سايبان از بيد مجنون ،

                     - روشنی از عشق

می شود جشنی فراهم کرد

                      می شود در معنی يک گل شناور شد

مهربانی را بياموزيم

موسم نيلوفران در پشت در مانده است

موسم نيلوفران يعنی که باران هست

                      يعنی يک نفر آبی است 

موسم نيلوفران يعنی

                      يک نفر می آيد از آن سوی دلتنگی

می شود برخاست در باران

دست در دست نجيب مهربانی

                      می شود در کوچه های شهر جاری شد

می شود با فرصت آيينه ها آميخت

                      با نگاهی

                      با نفس های نگاهی

                      می شود سرشار -

                      - از رازی بهاری شد

دست های خسته ای پيچيده با حسرت

چشم هايی مانده با ديوار روياروی

                    چشمها را می شود پرسيد

آسمان را می شود پاشيد

می شود از چشمهايش ...

                     چشمها را می شود آموخت

می شود برخاست

می شود از چارچوب کوچک يک ميز بيرون شد

می شود دل را فراهم کرد

می شود روشنتر از اينجا و اکنون شد

جای من خالی است

جای من در عشق

جای من در لحظه های بی دريغ اولين ديدار

جای من در شوق تابستانی آن چشم

جای من در طعم لبخندی که از دريا سخن می گفت

جای من در گرمی دستی که با خورشيد نسبت داشت

جای من خالی است

من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟!

من کجا از مهربانی چشم پوشيدم؟!


می شود برگشت

می شود برگشت و در خود جستجويی داشت

                    در کجا يک کودک دهساله در دلواپسی گم شد ؟!

                   در کجا دست من و سيمان گره خوردند؟!

می شود برگشت

تا دبستان راه کوتاهی است

می شود از رد باران رفت

می شود با سادگی آميخت

می شود کوچکتر از اينجا و اکنون شد

می شود کيفی فراهم کرد

دفتری را می شود پر کرد از آيينه و خورشيد

در کتابی می شود روييدن خود را تماشا کرد

                   من بهار ديگری را دوست می دارم

جای من خالی است

جای من در ميز سوم ، در کنار پنجره خالی است

جای من در درس نقاشی

جای من در جمع کوکبها

جای من در چشمهای دختر خورشيد

جای من در لحظه های ناب

جای من در نمره های بيست

                      جای من در زندگی خالی است

می شود برگشت

اشتياق چشم هايم را تماشا کن

می شود در سردی سرشاخه های باغ

                      جشن رويش را بيفروزيم

دوستی را می شود پرسيد

چشمها را می شود آموخت

مهربانی کودکی تنهاست

                      مهربانی را بياموزيم...

نوشته شده در جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 18:26 توسط عاشق خدا...|

پرواز...

پرواز کردن قشنگ است.بال زدن و اوچ گرفتن خیلی قشنگ است حتی اگر با این کار پری را از دست بدهی...

کودکی آن را برداردّ به رنگ بزند و با آن طرحی بکشد.با ان پرنده ای بکشد سفید.سفید و زیبا در آسمانی صاف و آبی.صاف و ریبا.اوچ میگیری و دل کودکی را هم شاد می کنی...

شاید دلت برای نشستن تنگ می شودُ اما اگر بنشینی باز باید اوج بگیریُ باز باید بال بزنیً باز باید پری را از دست بدهی...باز...

نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 0:21 توسط عاشق خدا...|

به کعبه گفتم تو از خاکی من از خاک...

چرا باید به دور تو بگردم؟؟؟!!!

ندا امد تو با پا امدی باید بگردی...

برو با دل بیا تا من بگردم...

نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 16:24 توسط عاشق خدا...|

 

       تکیه بر تقوا و دانش در حقیقت کافریست...

                     راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش...

نوشته شده در جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 13:6 توسط عاشق خدا...|

زندگی...

فکر می کردم اگر روزی کودکم پرسید چرا بزرگ می شویم؟چه جوابی در برابر پرسش او دارم!بگویم بزرگ می شوی تا خوشی ها را فراموش کنی؟به او بگویم بزرگ می شوی تا مجبور شوی عروسک ناز و کوچکت را کنار بگذاری و تنها آرامش شبانه ات را از دست بدهی...؟به او بگویم بزرگ می شوی تا مثل من ندانی که چرا بزرگ می شوی...؟به او هیچ گاه نخواهم گفت!نمی خواهم اکنون که می تواند عروسک ناز و کوچکش را بغل بگیرد و به بازی های کودکانه ی خود فکر کند ذهنش را به این سو ببرمم و بداند که اگر بزرگ شود هیچ نمی شود!!!اما اگر بزرگتر شد به او خواهم گفت که گریه ی قشنگش هنگام تولد به چه دلیل بوده است.به او می گویم که با آمدنش مرا شاد کرده است.وقتی که با آمدنش از آغوش گرم خدا جدا شد تا به مجموعه ای از امتحانات سخت او وارد شودُ امتحاناتی که هر چند در آن پیروز می شوی اما زمانی به تشویق کردنت داده نمی شود چرا که امتحانی دیگر آغاز می شودُ .این حرف ها را وقتی به او می زنم که بتواند حرف هایم را با مسابقات کودکانه اش مقایسه کند و درک کند که فرق بین این پیروزی ها و شکست ها در چیست.این ها را به او خواهم گفت تا مانند من تصور نکند که این دنیا با کمی تلاش دنیایی گلستان می شود...!!!

او باید بداند که ما بزرگ می شویم تا سال ها در آزمونی سخت آزموده شویم تا بعد از سال ها پخته شدن بفهمیم که بزرگ شده ایم و بزرگ شدن فقط همین بوده استِ همین...!!!

 

أن کس که خدا  را خدا نام نهاد

نام خود را به سر سوره ی  او جای نهاد

عاشق روی تو شد ُ بی سروسامانه نشد

خانه ی او دل توست...جای از این به به کجاست...!

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 14:36 توسط عاشق خدا...|

صدر امور است مشغله ی حیات...

تا لحظه ی آخر...

غفلت شده می ماند...

در انبوه کارهای پیش پا افتاده...!!!

نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 0:26 توسط عاشق خدا...|

کوچک شده ام...

کوچک کوچک...

کودکی میانه ی مجلس...

در کفش های بزرگ...

اسباب سرگرمی...!

قایقی ناپایدارم...

بر موج های کوچک سرخوش...!!!!

نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 0:19 توسط عاشق خدا...|

کارگردان را نمی بینم...

فیلمنامه را نمی خوانم...

سیاهی لشکرم...

بازیگری بدون ذکر نام...!

وارد صحنه می شوم...

مختصری گریم...

بدون تمرین...!

دوربین،صدا،حرکت،تمام...!

صحنه تکرار نمی شود...

فیلم تدوین نخواهد شد!!!!!!!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 16:17 توسط عاشق خدا...|

کاش انسان ها میفهمیدند که کسانی هستند که آن ها را از صمیم قلب دوست دارند....

ولی نمی دانند چگونه احساس خود را بروز دهند.....!!!!!!!!!!!!
نوشته شده در چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 1:35 توسط عاشق خدا...|

روزی جوانمردی پرسید:نشان جوانمردی چیست؟جوانمردا!بگو تا ما هم جوانمردی کنیم!

جوانمرد گفت:کمترین نشان آن است که اگر خدا هزار کرامت با برادر تو کند و یکی با تو !تو آن یکی خودت را هم برداری و روی هزار تای برادرت بگذاری!!!!!!!

مرد گفت:وای بر ما که از مردی تا جوانمردی...هزار گام است و ما هنوز در گام نخستیم!!!!!!!!!!
نوشته شده در چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 0:26 توسط عاشق خدا...|

کاش انسان ها می فهمیدند که تنها چند ثانیه طول می کشد که زخمی کوچک بر روی قلب کسی که دوستش دارند ایجاد کنند.............

ولی سال ها طول می کشد که تا آن جراحت را التیام بخشند...............!!!!!!!!!!!
نوشته شده در چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 0:7 توسط عاشق خدا...|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت